کد خبر 104370
۱۳ خرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

تونل مرگ بعثی‌ها/ خاطره

سربازان به دستور ستوان‌یار بعثی به ما گفتند باید به حضرت امام اهانت کنید. همین که این دستور به یکی از افراد ما داده می‏‏شد، آن فرد با پای خودش به درون «تونل مرگ» می‏‏رفت.

  به گزارش حیات، حجت الاسلام والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی، در سال ۱۳۱۸ ش در شهر قم به دنیا آمد و پس از اخذ دپیلم، با تشویق پدر، وارد حوزه علمیه مشهد شد. با آغاز نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی، وارد عرصه مبارزات سیاسی گردید و در هجوم عوامل رژیم ستمشاهی به مدرسه فیضیه قم، مورد ضرب و شتم مأمورانِ شاه قرار گرفت. در پی تبعید حضرت امام به نجف، حجت الاسلام ابوترابی به حضور امام شتافت و در درس خارج فقه و اصول آن حضرت حاضر گشت. وی پس از شش سال اقامت در نجف، هنگامی که قصد داشت اعلامیه‏های امام را به ایران بیاورد در مرز خسروی دستگیر و پس از شکنجه‏های متعدد، به زندان منتقل شد. ایشان با افرادی همچون شهید رجایی، آیت‏اللَّه خامنه‏ای، آیت‏اللَّه بهشتی، سید علی اندرزگو و... فعالیت نزدیک و همکاری زیادی داشت و در پیروزی انقلاب اسلامی تلاش فراوانی از خود نشان داد. با آغاز جنگ تحمیلی، به همراه شهید دکتر چمران در ستاد جنگ‏های نامنظم به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت تا این که در 26 آذر 59 در یکی از مأموریت‏های شناسایی به اسارت دشمن بعثی در آمد و به مدت ده سال، امیدبخش اسیران در بند رژیم عراق بود. سرانجام حجت الاسلام سیدعلی اکبر ابوترابی، این عالم نستوه، مجاهد دوران ستم‏شاهی و نماینده ولی‏فقیه در ستاد امور آزادگان و نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در دوره چهارم و پنجم، در روز 12 خرداد 1379 ش برابر با 27 صفر 1421 ق در اثر سانحه رانندگی در راه زیارت امام رضا(ع) به همراه پدر ارجمندشان آیت‏اللَّه حاج سیدعباس ابوترابی به لقاءاللَّه پیوست. پیکر این دو مرد متقی در روز شهادت امام رضا(ع) در صحن آزادی حرم مطهر به خاک سپرده شد. این خاطره نقل شده توسط آن مرحوم در مورد روزهای اسارت در زندان بعثی‌های معدوم می‌باشد: *** روزی که به اتفاق چهل و نه‏‏ نفر دیگر از اردوگاه رمادیه 7 به موصل، کمپ یک برده شدیم، شب هنگام بود که به محل جدید رسیده و دشمن بدون اینکه ما را بشناسد، همه را به داخل اتاق‌ها فرستاد. صبح روز بعد بعثی‌ها تازه متوجه شدند که دیشب پنجاه نفر را چرا آرام به زندان فرستاد‏‏ه‏‏اند؛ می‏‏بایست از آنان با شلاق و باتوم پذیرایی کرد. لهذا سوت به صدا درآمد و همه آن جمع را به درون آسایشگاه ها فرستادند، جایگاهی که محل شکنجه آنها بود. وقتی که وارد آسایشگاه شدیم، یک ستوان‌یار بعثی به اتفاق تعدادی سرباز کابل به دست وارد شدند. ستوان‌یار آدم بسیار پستی بود و معروف به «افسر والله العلی‏‏العظیم‌خمس خمس اعدام» بود. این شعار همیشگی وی به حساب می‏‏آمد و می‏‏گفت: پنج تا پنج تا شما را اعدام می‏‏کنم. در درون آسایشگاه کانال بزرگی بود به نام «تونل مرگ» آنجا محل شکنجه ما بود. سربازان به دستور ستوان‌یار بعثی به ما گفتند که باید به حضرت امام اهانت کنید. همین که این دستور به یکی از افراد ما داده می‏‏شد، آن فرد به پای خودش به درون «تونل مرگ» می‏‏رفت. این حرکت خود بیانگر این حقیقت بود که ما شکنجه را می‏‏پذیریم، اما اهانت به رهبرمان را هرگز قبول نخواهیم کرد. خدا شاهد است که در آن روز، یکی از این پنجاه نفر، حتی یک بار التماس نکرد که ای دشمن!‏‏ مرا عفو کن. حتی یک نفر را نیاوردند که به طرف کانال ببرند؛ خود فرد به درون تونل می‏‏رفت و شکنجه را می‌پذیرفت و لب باز نمی‏‏کرد!‏‏ همین که به فرد گفته شد: «سب الامام!» او با پای خود به طرف کانال به راه می‏‏افتاد. و این حرکت برای ما در آنجا، قبل از تأثر، لذت داشت. تعدادی را که شکنجه کردند، نوبت به من رسید، ولی یک مرتبه متوجه شدم که به من گفته شد: ابوترابی تو برو کنار. همه خیال کردند که مرا بخشیده‏‏اند. من هم تصور کردم که قضیه چیز دیگری است و آنها با این حرکت، ‏‏قصد تفرقه بین ما را دارند. به هر حال از موضوع ناراحت شدم و در همان ناراحتی، خوشحال بودم که برادران عزیزمان این گونه پایمردی می‏‏نمایند. نوبت به یکی از پاسداران عزیز به نام سید کمال معنوی رسید. خیلی ریز بود، تمام سربازان با کابل به جانش افتادند. آنقدر او را زدند که بی‏‏هوش بر روی زمین افتاد، در این هنگام که یکی از سربازان به فرمانده‏‏شان گفت:‏‏ سیدی، هذا شقی؟ این از لاتهاست؟ فرمانده: چطور! سرباز: در اردوگاه رمادیه هنگامی که خواستیم آنان را بزنیم، وی با تیغ به سربازها حمله کرد! فرمانده: عجب! بیاوریدش. درد شکنجه طاقت را از او گرفته بود و دیگر توان حرکت نداشت، لهذا سربازان عراقی به طرفش حمله‏‏ور شده و او را آوردند و دیگر بار وحشیانه به طرفش هجوم بردند. ده تا ده تا کابل بود که بر روی سرش فرود می‏‏آمد و سینه و صورتش را می‏‏آزرد. بعد از این همه شکنجه به او گفته شد: «سب الامام» و باز راضی به این خلاف نشد و چون دید عذاب سخت‏‏تر شد، قرآن را به بغل گرفت و به قرآن پناه برد. در اینجا بود که با یاری خداوند، ‏‏ستوان یار دستور داد، چون به قرآن پناهنده شد، ‏‏رهایش کنید، ولی هرگز از آن دلیر مرد سخن خلافی شنیده نشد. بعد از آقای معنوی، نوبت به من رسید و ستوان‌یار بعثی گفت: حالا ابوترابی تو بیا! و دستور داد: به این پنج تا پنج تا بزنید. جلادان شروع به زدن نمودند، بدنم پر از خون شده بود که آنها از ترس مردنم، رهایم کردند.

برچسب‌ها